من وخواهرم .سلام خواهرجون خیلی دلم برات تنگ شده هنوز بعداز سه سال نتونستم به نبودنت عادت کنم قرارنیستم عادت کنم چراکه توهمیشه بامنی . یادته باهم مین نشستیم ودردل می کردیم. ازموقعی که تورفتی دلم شده اندازه یه طبل دیگه کسی نیست باش دردل کنم . میخوام یه چیزی بت بگم هرچندمیدونم توخودت خبرداری .بعداز رفتنت خیلی اتفاها افتاده هم شیرین هم تلخ .ولی یکیش خیلی تلخه تلخ ترازهرچه فکرکنی . اینقدر تلخ که روح وروان وجسم وفکروذکرم به هم ریخته . همه خانواده مثل من شدند.۵ماه است که احساس می کنم تورگهام آب جوش همراه بامعجونهایی روان گردان جریان داره غم توی دلم ریشه دوانده واز درون دارم می ترکم فقط با توکل به خدا خودم رونگه داشتم خیلی سخته گاهی دلم میخواددادبزنم واز خونه برم بیرون برم جایی که بتونم این مشکل رویه جوری حل کنم ولی ازدست من وخانواده کاری ساخته نیست .فقط خداخودش دلش به رحم بیادو...پرحرفی کردم ومنتظرت گذاشتم اونم انتظاری دردآور.میدونی سحر دختر نسرین سخت مریض شده دکترامیگن سرطان داره . دختر خوشکل ومهربون واروم خواهرمون شده لاغر و شب وروز داره درد میکشه . دردش یک لحظه قطع نمیشه تواین ۵ماه نسرین پیرشده ازهمه بدتر باید خودش رو کنترل کنه وجوری رفتارکنه که ...نمیدونم چراباید همیشه خلاف اونطوری که درونمون است عمل کنیم.تومیدونی من چی میگم آخه توهم توزندگی به خاطرخیلی چیزا لحظه وافرادی روتحمل کردی که از درون تکه وپارت کردندوتوبرخلاف احساست باهمه چیزکناراومدی بعداراجب این موضوع حرف میزنیم . نسرین دلش میخواددادبزنه .گریه کنه .نسزین رودرک می کنم دیدن درد اولادخیلی سخته .اونم سحر دختری که باتمام مشکلات خانواده کناراومدو هیچ وقت اعتراض نمی کرد. هرچند پدرومادرش همیشه در هرموقعیتی بهترین امکانات درتوان وقدرتشون رو دراختیاراومیگذاشتندولی صبوری سحر زبونزد است دکترهابه اومی گن دخترشجاع وقتی شیمی درمانی میشه ساکت وبدون سروصدا روی تخت می خوابه .اونا می گن هرکس جای اوبود بایدمورفین بزنه ولی اودردهاراتحمل می کنه ولی چه تحملی خانواده کوچک خواهرمون نسرین ۵ ماه است رنگ شادی آرامش خوشی سلامتی راندیده.دراین مدت من هم دیگر نمی خندم دیگر دلم رابه چیزی خوش نمی کنم وشادی ولذت را نمی چشم وقتی نسرین خواهرعزیزمون شب وروز همراه دختر وشوهرش دارند زجر می کشندشرم دارم خوشحال باشم. خواهرجون براش دعا کن دعا کن سحرخوب بشه وخونه خواهرمون دوباره رنگ زندگی بگیره. دوباره بره دانشگاه ودرسش روادامه بده.لباس عروسی بپوشه. دعاکن نسرین نوه اش رادرآغوش بگیره .دعاکن ... یادروزهای خوش به خیر من که یادم رفته مخصوصا ازموقعی که تورفتی
راستی خواهر جون داستان سیاهی سحر درمورد یکی اززایمانت است تصمیم دارم زندگیتو بنویسم وصبروبردباریت رو همه بخونن .دوست دارم این ژنج شنبه میام ژیشت ودوباره عکس میگیریم. شاید بقیه عکسهاروهم بگذارم تو وبلاگم .توکه نمیای ژیش ماژس منودعوت کن خونت باوفا خواهرت پروین
