بنامت
یک بوم ودو هوا
نزدیک به سی سال پیش بالاجبار رخت هجرت بربسته وباکوله بار هجراز دیار ودوستان ویادبود خاطرات کودکی دردیار غربت سکنی گزیدیم ودرد ورنجها به جان خریدیم ودم برنیاوردیم که وظیفه ای هرچند وادای دین که منتی برکسی نیست ولی ایام مثل همیشه بودن زندگی زمین گذشت . شب را روز وروزراشب به امید صبح ظفر . که آمد صبحی سرخ ولی پرافتخا ر . درتمام این سالها نه شهر گل وبلبل ونه زاینده رود ودشتها وچشمه ها وکوهها ی سر به فلک کشیده ونه دیارهای چهار فصل همیشه جاویدان که نسیم شبانه اشان بوی عطر میوه های رنگارنگ هرموجودی راسرمست می کندونه شهرهای پرآب ورنگ وبزک کرده باچراغان وبرجهای سربه فلک کشیده ونه هیچ تربتی درچهار گوشه خاک همیشه وهمه سرای ازآن ما ،نتوانست مارا پایبند خود کند .بایک اشاره گفتند باز گردید .بازگشتیم چراکه بلبلان نغمه خوان برای ساختن لانه ویرانه خود به دیارتطهیر شده باخاک وخون کربلا وکربلائیان بازگشته اند وآشیانه هاراکه به دست هیولای پنجه موشکی متلاشی شده خواهند ساخت وماآمدیم.
السلام علیک یاابا عبدالله....پس از دیار غربت هجرت کرده وکوله بارمصیبتهارادرهمانجا دفن وباامید به چهچهه بلبلان ومددسازندگان بازگشتیم –سال گشتیم سال وسالها گشتیم ولی باردیگر برکول جُستیم کوله بار اندوه وعده ها –فرداها بودجه ها آدم ها که ندای وارثی سرمیدهند .ولی هنوز آشیانه ویران است. باشد هنوز صبور خواهیم ماند چرا که عهد وپیمان بسته پیر جمارانیم وباز ادای دینی ومنتی برکسی نداریم .انشالله خواهند ساخت چراکه سخت است خشتی روی خشتی گذاشتن چه برسد دیاری که هشت سال دستخوش جنگی تحمیلی وناجوانمردانه بوده است. ساختن برای زنده ها زمان می برد وماصابرتر از حرکت کند سازندگان .ولی ساختن یادبودها یمان چی؟ آنجا که پایانه ممات نَفَس وآغاز حیات نَفس است آنجاکه کاخ ایثار وتسلیم شدگان رب وشیر خفتگان همیشه به یاد تاریخ ایستادگی (هیهات منه الذله... ) عصر است آنجاکه نسیم ملایم سنگ لاشه های نامدار وبی نام با نام گمنام را نوازش می دهد وبوی عطر گل لاله رادر بستر گلزار مطراوش ونغمه کاروان کربلا رازنده نگه داشته است آنجا که دین دارند حق دارند ولی هنوز .... وقتی نسیمی باآهنگ شهادت درهمه اطراف گسترانیده میشود به هنگام اوج جز گرد وغباری از بستر اطراف که پس از سالها هنوز هم نفس گلزار است بوی عطر رادر خود گم می کند وبوی خاک خاکی به مشام میرسد .بستری پراز گل. گلهای شکفته ونشکفته ولی مثل دیار شان هنوز مظلوم . گلهایی همانندگلهای تمامی گلستانهای دیارها .دیارهایی که گلستانهایشان گرد وغباری نمی شود سایه سقف ودرختان پرشکوفه گلدانهای شکیل پرچمهای عشقی که درکنار هرعاشقخانه دراحتزاز است ومنقل پراز اسپند برای چشم زهر حسود که از ٍقبٍل آنها همسایگانشان هم آراسته شدند . صاحب درختان و...باغبانی که از شکو.فه هاوکلها ی امانتی اهداکنندگان گل باغ اصول دین حراست می کنند حق باغ قاصدکان بهشت ولاله های دیار همین است اگر بیشتر است که هست پس تابه کی؟آیا این آرامگاه خفتگان شیر شیران (پدر. پدربزگ . دائی . عمو و...) این دیار باید چنین باشد ؟ آری چشم بصیرت کم است ومانع حظ بصر ازوجود عینی آنها ولی فرزندان وبازماندنگانشان واقعیتی چشم درچشم .پس لااقل به خاطر کو.دکان درشکم مادر این آخرت به خیرها که باکودکان خود به زیارت جدشان می آیند گلستانی که در خور آنهااست بسازید آنها که آب پاک وزلال برای شرب نمی خواهند چراکه خود شربت شهادت نوشیدند برق برای دیدن وخنک شدن وگرم شدن تفریح وتفرج نمی خواهند چراکه خود نور گرفته از ستاره های آسمان بهشتند وصاحب باغهای جنت. گرمند چرا که زیر بالهای فرشتگان عالمند وتفرجشان پرواز بابالهای شهادت وسیر درهفت آسمان عالم هستی.آنها دارند آنچه که از درک ما خارج است فقط تنها بعد مادی آنها که نزد ما امانت است همین گلستانهااست چراکه آبادی این گلستانها حظ بصر برای بازماندگان ومکانی مقدس برای نجوای دلهایشان وافتخاری بس عظیم وغیر قابل وصف وهمیشه ماندگار برای نسل آینده . ولی دل می شکند درکنار دل دلدادگان . ماکه باکمال میل وعشق بازگشتیم ومی مانیم وخواهیم ماند ودرکنار شان خواهیم ساخت چراکه دل کندن از این دیار که بوی تربت کربلا بعداز نم نم بارانهای فصلی رقص کنان درهمه گوشه تراوش می شود سخت است حتی گرد وخاکش مقدس وشیرین. چرا که به مشام میرساند بوی کربلا .را...
مابه همه ی ضعفها و کم وکاستی ها با تواضع وسکوت تن تعظیم خم کردیم وحتی در همه دوره هابا نفس دادن برگه به صندوق ها و آوردن و آمدن هادر کنار آقایان به امید صبح آبادی، نبودها را نادید گرفتیم. چرا که بودن در شهر خاطرات برای ما ارزشش بیش از آن بود. پس می باید تاوان زیادی بدهیم برای ماندن در کنار رد پای عزیزان از دست رفته و گذشتگان به غربت دفن شده ی پدر ومادر و...
با دلی سنگین وبغضی خاموش از کنار کمبودها چشم را بستیم و گذر کردیم دوران انتظار رسیدن به لااقل آنچه را که داشتیم . ولی انگار سکوت و بیان نکردن ولحاظ نکردن مشکلات شهر برای آقایان به کرسی نشسته صندوقهای دیار وهجوار کربلا ، انگار بوی حرف و حدیث سکوت نشانه رضارا میداد. واین رضایت وخشنودی در باورهای همه حتی بزرگان قدرت گنجانده شد.ولی روزبه روز شهر شهیدان مظلوم شاهد هجرت دوباره عزیزانی شد که نه به خاطر کمبودها بلکه این گرد وخاکی که از سال 85 گریبانگیر شان شده بود. و اکثرا که پای بند اداری نداشتند وفقط به خاطر آنچه که برایتان شرح دادم در این شهر سکنی گزیده بودند. بلاجبار کوله بار کوچی دگر بربستند .گرد وخاک شهررا به سرخی می کشاند . نخلها و درختان بی عار وشمشادهای مقاوم را پژمرده و تماشاچیانشان را افسرده ودلهارا مرده وپاهارا خانه نشین می کند . هرچند هم جایی برای پاگردی نداشتیم وتنها دلمان خوش بود به پارک معلم ،لین یک ،چهارراه امیری و پاساژهایی که تنها دلخوشی نوجوانان محروم و مظلوم وحتی ما موی سفیدان بود . نمیدانم چرا در خلال این سه الی چهار سال هیچ کس به فکر برطرف کردن این معظل ومصیبت که با دست انسان رفع ورجوع میشد .قدمی و بودجه ای تاثیر گذاربرداشته نشد .ولی باز ما تاوان بزرگی پرداختیم چراکه در مدت این چند سال دوباره شاهدرفتن و مهاجرت دوستان عزیزان وفرزندان و همشهرایانی تحصیلکرده و بومی آبادان بودیم کسانی که تحمل جسمانی وروحیشان کشش این نوع هوا را نداشتند . این گرد وخاک ناجوانمردانه سه استان بلکه بیشتر را هم زیر خود مدفون کرده است . با خود بیماری آورده وهمه چیز را برهم زده است .بهداشت ، اقتصاد، کار ،زندگی، از همه بدتر روح وروان مارا برهم کلمه کمی است باید بگویم ویران کرده است . آب شهر که خود جایگاه ویژه ای دارد برای برهم زدن زندگی مردم . با توجه به گردوخاک چند ساله بدتر وبدتر شده است .ولی باز هستیم و می مانیم چرا که ... دلم نمی خواهد ادامه بدهم ولی ... بگویم ؟ می گویم ولی امیدوارم کسی دلش از این حرف من خراشیده نشود . چرا که فقط واقعیتی است . اجازه بدهید که جسارت به خرج دهم وبرای اولین بار لب به شکوه بگشایم . هرچند که ما مردم این سه استان از اینکه این گرد وخاک در سراسر کشور سرسبز ما گسترده شده است ناراحت وبهت زده ایم چراکه فصلهای تابستان را دل خوش کرده بودیم به آن دیادرها . ولی ... ولی پیشاپیش من رابه خاطر عرضی که خواهم گفت عفو کنید . می خواهم بگویم که ، اخیرا گستردگی خاک در شهرهای دیگر باعث فلج شدن کارها در سطح شهر شده است وموجب تعطیلی گشته است در صورتی که در آبادان چنین امری موجب تعطیلی نمیشد و فقط در شرایطی منجر به تعطیلی مدارس می گشت. و حتی هیچ عکس العملی از جانب کسی نمیشد . بسیار متاثر می شدیم . ولی از این بابت که دامنه گرد وخاک به همه جا کشیده شده است گفتم که مرا عفو کنید . خوشحال... خوشحال که نه .جای امیدواری است . چراکه قدمی موثر و نتیجه دار برداشته خواهد شد . ماهم که خشنود خواهیم شد از حل این مصیبت چهار ساله. به هر حال باز سرتعظیم فرود می آورم به همه. امیدوارم دل آسمانی یتان از حرفهای من غبار نگرفته باشد . چرا که این فقط درددل ودغدغه مردم این دیار وهمسایه تربت پاک کربلائیان است. السلام علیک یا ...
اجازه
اجازه ...
معلم وار کلاس می شود.
چه خبره مدرسه رو گذاشتین رو سرتون برید سرجا هاتون.
اجازه ...
اجازه بی اجازه.تو خودت هم که آتیش بیار معرکه شدی .همه را جمع کردی اینجا .
- اجازه ...
- اه ده می گم بشین سرجات.. ها هم باز چی شده.؟
باتهدید همه را مخصوصا ته کلاسی هارا برانداز میکند. دررانیمه باز نگه میداردگردن می کشدو با دقت پشت دررا نگاه می کند.. ناگهان دررامحکم می بندد و فریاد میکشد.
- ننه مرده تنبیه دیروزت کافی نبود دوباره گَُ... کردی ایندفعه باماژیک؟!
- اجازه ..
- .معلم دودست خودرا محکم روی شانه مبصر که خودرا از نیمکت اول بیرون کشانده میگذارد.
- تویکی ساکت . به توهم می گن مبصر ؟ بشین سرجات ازنیمکت نیا بیرون.
به سمت ته کلاس میرود دستهای قادری را که تنها روی لبه نیمکت آخر نشسته است را می گیردوبه شدت بیرون می کشد قادری تلو تلو می خورد بغضش را باآب دهان وبینی اش قورت میدهد ترسیده است دست دیگرش را جلوی صورتش می گیرد.
- ادعای قد بلندیت میشه ها؟ لیلق دراز اون دست وپای درازت اینجوری استفاده می کنی ؟ دیروز اون پاهای لاغر ودرازت رو سیاه کردم امروز دستاتو. خوبه نقاشم هستی من خبرنداشتم .
-اجازه ...
-گفتم تویکی خفه شو.
-اجازه ...
- روبروی نیمکت اول می ایستد وبایک دست محکم به نیمکت می کوبد بجه ها همه سرجای خود بدون حرکت وبا دلهره ووحشت به اوخیره می شوند. قادری یکه می خورد وکمی جابه جا میشود .دست اورا میکشد .
-وایسا حالا کوکه لق لق بزنی.عکس منو میکشی عکست میکنم میچسبونم به دیوار
- اجازه...
زهر مار. بی لیا قت چته زرنگ ونترس شدی همه میخکوب شدن به غیر ازتو. اگه راست میگی بگو ببینم صندلی که یک هفته س بردیش برای تعمیر کو.. ها. نه ا صلا بگو کی شکستش یادته مثل موش شده بودی هی التماس می کردی آخرشم که معلوم نشد کی شکستش سروتش رو هم آوردی ؟برای توهم دارم.کپل مپل.
-اجازه...
- اه ه ه مگه من چه گناهی کردم .یابه خاطر درس ومشق باتون .سروکله بزنم یا به خاطر کارهای زشتتون حالامن با این بی لیاقت که خودش سرتا پاش عیبه ولی مسخره دیگران می کنه چکارکنم هرچی لیاقت خودش وهمه کس وکارش به من لقب داده من مثل گاو پیشمونی سفید...
- اجازه...
- حالا هی بگو اجازه. من از خودت تومی پرسم خوشت میاد به خاطر یه لکه سرخ، بهت بگن چغندرها.ها. خوشت میاد بهت بگن چغندر ها...
- نفس درسینه هاحبس شده است به غیر مبصر همه بی حرکت سرجای خود نشسته اند.قادری بدون هیچ عکس العملی سربه زیر بازیچه دست معلم که دست اورا درحین حرف زدن بالا وپایین می آورد.بدون صدا گریه می کندمعلم اورا پشت در می کشد..
-همین جا پشت در کنار شاهکارت تنبیه میشی .تایاد بگیری نقص مردم رو عیب نکنی .
-اه.ه.ه.جا.جا.ز...زه ...
-آب دماغ ودهنت رو جمع کن.من ماه پیشونیم ها؟
درهمین موقع صدای در کلام معلم را قطع می کند .
- اه...خروس بی موقع... بیاتو.
در نمیه باز میشود قادری خودرا جمع می کند معلم جلوی در می ایستد .
-می بخشید. سلام. ببخشیدا مجبور شدم خذمت برسم این داروهای یکی از بچه هان مادرش اورده قسمم داده که سر ساعت براش بیارم .
- دارو؟اینا که همشون انگاری یه جورایی به دارو احتیاج دارن .
-نه. اون بنده خدا پاهاش ...چیز داره ...چی میدونم همین مر یضی استخون، بنده خدا دیروز یه موتوری زدش وفرار کرده پاهاش تمام کبود شدن بیچاره ها تادیروقت توبیمارستان بودن.
-کدوم یکیشونه ؟
معلم جابه جا میشود دررا کمی به عقب فشار می دهدصدای فین فین قادری از پشت درشنیده می شود
- من امروز خیلی کار دارم حالا کیه اون بنده خدا؟
- اسمش یادم رفته بفرما توای پلاستیکه یه کاغذه هم اسم بچه هم ساعتی که بای...
معلم پلاستیک دارو را می گیرد کاغذ را بیرون می کشد.
-قا..ق.. قادری ؟!
-ها همین قداری نه قاردی
-آخی چی شد؟ چرایهمرتبه شل شدین سرتون جیک رفت باید ببشخید ناراحتتون کردم منم خیلی ناراحت شدم .گناه داره بدبخت .ولی میگما یه عرضی داشتم خدمتتون راجعی ای همی چیزایی که پشت در نوشتن. به خدا ببخشیدا جلو بچه ها بدشد دید..دیدن؟ من تصخیر کارم باید زودتر پاکشون می کردم. یه خواهشی دارم فقت به مدیر چیزی نگین قراربود قلب از ایکه شما ترشیف بیارینا ای بی تربیتی که شبانه ایها پشت در نوشتنه ی پاک کنم یکی دو از شاگردای قدیمیتونن اسمشون به مدیر دادم ولی ببشخیدا ولی...
-اجازه... پایان
خیرات
یاهو...
خیرات
باز از آشپزخانه پیرمرد بوی غذای لذیذی می آمد با اینکه به مادرم قول داده بودم ، دیگر به حیاط پیرمرد نروم ولی نتوانستم جلوی خودم را بگیرم .ازبوی خوش غذا دست وپایم شل شد ومن را کشید به آن سمت. ازروزی که متوجه شد کسی وارد اتاق وآشپزخانه اش میشود تمام دروحتی پنجره آشپزخانه هم را می بندد. یک دوری توی حیاط زدم.ناگهان در مابین مسجد وحیاط پیرمرد باز شد.خودم را پشت منبع بزرگ آب گوشه ی حیاط پنهان کردم .پیرمرد یک راست رفت داخل آشپزخانه .بعداز چند لحظه صد ای تق وتوق با یک سینی بزرگ بیرون آمد نشست روی تخت چوبی .
- خدا بیامرزه مرداهاتونه عجب آبگوشتی.
پیرمرد شروع کرد به خوردن .چشمهایم را بستم وبو کشیدم .یک مرتبه ضربه ای به سرم خورد چشم باز کردم دیدم روبروی پیرمرد نشستم. پاتند کردم که برگردم مادرم راپشت سرخود دیدم.
- چند بار بت گفتم طرف ایی پیرمرد گدا نیا.
مادر من راکشید پشت سرخود .چند قد م جلو تررفت. درست روبروی پیرمرد. گردن شق کرد دو دستش رامحکم به زمین کوفت وروی د وپایش شق ایستاد.
- پیرمرد خسیس وخیرات خور دلت نمیاد حتی استخونهای بدون گوشت را بدی ایی بچه لیس بزنه .من اگر جای آدمها بودم نمیگذاشتم تو ندای حق را روزی سه بار بخوانی .می ی ی ی ییوووووو.
پیرمرد چشمهایش بی حرکت ماند دستش میان هوا وزمین متوقف شد وبعد از چند لحظه با سر وسط سینی پرازغذا سقوط کرد.
سیاهی سحر
یاهو...
سیاهی سحر
خودش هم هیچ کمکی نمی کرد . فشارش بالا بود.دور صورت گردسفیدش را حلال زردی پو شانده بود.روی پیشانی اش عرق سردی نشسته بود. نور لامپهای سقف توی چشمهای شهلایش ثابت بود . بدنش سرد و در آن موقع حساس ، بی حرکت بود .فقط با اشاره ابرو جوابم میداد.می ترسیدم آمپول فشار به اوتزریق کنم .مرتب بالای شکمش را فشار میدادم .فقط چند سانت دیگر کافی بود. نمی دانستم چرا با این زائویم اینقدر با حوصله و بیش از بقیه دل می سوزاندم . شاید به خاطر ساکت بودنش. با اینکه مطمئن بودم خیلی درد داشت ولی انگار بیشتر استرس و نگرانی او را آزار میداد.
- خانمم نفسات باید عمیق و طولانی تر باشه.دیگه داره صبح میشه . تجربه ی اولت که نیست ؟
ابرویش بالا.رفت.
- میدونم تو،پروندت نوشته که دوتا پسرکاکل زری داری. سونو نکردی درسته ؟
ابرویش کمی بالا رفت.
- تو را خدا کمک کن زود فارغ بشی .شوهر بیچارت از دیشب تاحالا توراهرو قدم میزنه.حمتا منتظر که براش یک دختر خوشکل بیاری .
یک لحظه نفسی عمیق با بغض کشید بدنش به لرزه افتاد. چشمانش پر ازاشک شد.لبش را جوید.
با همین لرزه ،علامت زایمان بیشتر مشاهده شد .
- ها بارکلا دو سه نفس عمیق ویه خورده فشار، بچه دنیا میاد.
انگشت اشاره اش را به دندان گرفت وبا بغض و اصطراب آرام آرام با فشار به خود ،گریه می کرد.گاهی به چهر ه ی غریبش وگاهی به بچه ای که درحال تولد شدن بود می انداختم . صدای اذان وگریه نوزاد باهم آمیخته شد. زن چشمهایش را بست با زحمت دستش را بالا ی سرش برد و روسری سه گوش سبز را کشید روی صورتش .ساعدش را گذاشت روی چشمهایش .
- مبارک باشه چه دختر خوشکلیه.
اوآهسته گریه می کرد.احساس کردم دلش نمی خواهدحرف بزنداو را روی برانکات خواباندم.نوزاد را مرتب کردم.
- این دختر خوشکل رو ببرم به پدرش نشون بدم .
ملحفه را روی سرش کشید.حسابی گیج شده بودم.بچه را پیچیدم از اتاق زایمان بیرون آمدم .شوهرش از روی نیمکت برخاست در حالی که هردو به سمت هم می آمدیم گفتم:
- مبارک باشه.پسرات( نیش مرد تابناگوش باز شد ) خواهردار شدن .
مرد یک مرتبه ایستاد. منم ایستادم.دستهایش را مشت کرد. کمی بالا آورد. سبیل پرپشتش را جوید .چشمهایش برافروخته شد. مات ومبهوت وحتی کمی ترسیده بودم. بی حرکت ایستادم .
- د...دختر؟ من خودم هشت تا خواهر دارم بسه . بش گفته بودم من متنفرم از ...
پایش را محکم به زمین کوفت. با دهانش صدای ناهنجاری در آورد. شروع کرد به ناسزا گفتن که با صدای چرخ دستی داروهای پرستار شیفت درهم آمیخته شد.به چرخ دستی تنه زد . داروها واژگون شد.ولی اوبه راه خود ادامه دادواز بخش خارج شد.
تالار سعادت
مینا گف : من که شب عروسیم به دلم موند که مادر لباس مشکیشو دربیاوره بابا یه سال بود که فوت کرده بود .حتی سعادت نداشتم یک ساعت هم تو عروسیم بمونه .. بابا که سعادت نداشت عروسی هیچکداممون رو ببینه ،راضیش کردم بعد از ده سال به خاطر تنها پسرش لباس مشکیشو در بیاره. حالا هم داره.ساک لباساشواز صندوق عقب ماشینم بر میداره که داخل تالارعوض....
داماد گفت : اسکناسا رو که میخواستیم رو سر عروس بریزیم پهلو ....ویژژژژژژژژژژژژ دامب.ب.ب.ب.ب ب.وای ی ی ی ی.ی.ی
صدای جمعیت خاموش شد .. تمام ماشینهای اطراف تو قف کردند. همگی رو برگردانند به سمت خیابان .یک نفراز روی پله هلای پایین گفت: ماشینه خورد به عقب ماشین مینا خانم .من دیدم. نمیدونم چرا در صندوق عقبش باز... وووووووی ایی اسکناسا رو، دارن توهوا تاب می خورن ای که هی .باد دار ه مییرشونن اون سمت .مال ...
کسی دیگه...!
پیرزن ته عطاری، کنار دری که به حیاط باز می شو دروی یک حلبی ، نشسته است . یکه میخورد.حلبی جابجا میشود . میله ولیف نصف بافته از دستش می افتد کف سیمانی عطاری..دودستش را می گذارد روی سینه اش
- ووووووی زهلمه ترکوندی پیرمرد. چند روزه از خودت اداد در میاری ! چته؟ نفصه عمرُم کردی بشین دوبارته قرآن بخون شایت از ایی حال و هوادربیی...
پیرمرد شق می ایستد روبروی پیرزن ،عینکش را در می آورد .چشمهایش را با انگشتانش محکم می مالد.وهم زده وبا وحشت به قفسه های پراز شیشه مرباو قوطی هایکوچک وبزرگ و کهنه حلبی روغن و اطراف نگاهی می اندازد.وبعد به چشمان پف کرده و عسلی زیر عینک پیرزن خیره می شود.
- ندیدیش؟!
- وی . بسم الله دوبارته میگه ندیدیش ! کی ؟ چی ؟ می به غیر از مو وتو کسی دیگه ای .... پناه به خدا،توکه مُنه سر به جون کردی .هی ایی طرف واون طرف نگاه می کنی . مشتری ایی وقت دیگه نیس .اگه حالت ناخوشه کرکرهه ی بکش پایین بریم داخل خونه.
-یا تو کوری یا مواشتباهی می بینمُ
- مو نمی دونمُ . فقط میدونُم باید به پسرُم تیلیفون بزنمُ تا تونه ببره دگدره ...
پیرمرد یکمرتبه تعادلش را از دست می دهد . هیکل نحیفش به شدت می افتد روی زمین . ومی گوید:
حالا... هم ...می...گی...
- وی. خاک به سرمُ. یه هویی چت شد چرا رنگت زرد شد . چرا دهنت کف کرده؟!
کنار او می نشیندپاهایش را درازمی کندپیش رویش سرپیرمرد را می گذاردُ روی دامن پیراهن سرمه ایش . با گوشه ی لچک سفید گلریز یاسی دهان پیرمرد را پاک می کند .
- صورتت یخ کرده .پاشو بریم داخل . شاید سردته .هوای بهاری هنو سوز داره . شایتم سر دیت شده .ای کفا چین ازدهنت میریزه ! حتمنی یه چیزی خوردی پاشو دساته بذار دور گردنمُ تا ببرمت داخل .
- بد...نم... سس...شد...ه... نگاش... کن وسط... در ایستاه داره... نه... وسط ...سقف...
- وی. خدا . شایت از بس روزه گرفتی پشارت کشیده پایی...
- یالا ... زود باش ... تادور ....نشد....ه....به پسرم تیلیفون ... بزن ...میخ...بچم... بالا...ی سر...
- چته ؟ چرا دهنت قفل شد .
- چادر خاکستری وگل ریز اناریش را از سرش میکشد ومی گذارد زیر سر پیرمرد.
- اسایه زنگ می زنُم .
پیرزن سردر گم چند لحظه دور خود می چرخد.تلفن را از داخل میز فلزی بیرون می کشد روی زمین می نشیند .کنار پیرمرد.
- مو یادم نیس که بایت کدوم... ها !دکمه یه؟ جفت دکمه سرخه یه بزنم ایی تیلیفون خونشه. بق بق می کنه جواب نمیدن حمنی بایت ایی که روش چبس زده یه فشار بدُم مال موبیلشه . شایت حتمنی ایی شب پن شنبدی مثه همیشه ایی موقیابا زن وبچش رفتنه سینما ...آمبولنس م .چطوری ؟چی؟ بگم خودش خبرشون بده.
پیرزن سر پیرمرد را به سینه اش چسبانده وفشار می دهد. مثل کهواره تکان می خورد.آب بغضش روی صورت زرد پیرمرد که نگاهش به سقف است ، می ریزد و می گوید:
- خو،پیر..مرد ...درس حالیم.... می کردی ...می گفتی کسی دیگه! ... لااله... بش می گفتی .... بی پیرزنمُ.... نمیام. خو... لااقل.... بش می گفتی ، یه کم... دیگه صبر بد....ه تا پسرمون میومد.خودتم ...امگار عجله...
لبخند او
زمین همچون بهاران وبرین شد
به لطف و رحمت ذات الهی
از آن شکلی که بود
یک آن چنین شد
فلک بارید بر برو بیابان
که باران رحمت و
نقاش جمیل شد
غمگین ترین روز
ولی وقتی اولین بار که پرنده های آهنی آتش های آهنی بر سر شهر من آبادان ریختند
وروزی که شنیدم در شهر خرمشهر بیگانگاننفس می کشند.وعزیزانم درزندانی به وسعت خونین شهربه خاک و خون کشیده شده اند. فهمیدم غمگین ترین روز را به معنای واقعی.
وشادترین روزم آزادی خرمشهر وبازگشتم به شهر و دیارم آبادان.
یکی از روزهای غمگینم روزی است که خواهرمظلومم را از دست دادم خدایا مرا وسیله ی غمگین ترین روز دیگران قرار بده قبل از اینکه آنها روز غمگینی را برای من ورق بزنند.

